تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers دختر آسمونی من - ما اومدیم ...

دختر آسمونی من

سلام به همه دوستان گل ،مامانا وني ني ها ي خوشكلشون

اول بايد يه معذرت خواهي اساسي كنم به خاطر بدقولي طولاني .واقعا ببخشيد .مامان نورا راست گفتي ها حسابي براي وبلاگ نويسي تنبل شدم .راستش اونقدر مطلب دارم كه نميدونم از كجا بنويسم به خاطر همين بي خيال نوشتن  ميشم .

اما ان شاءالله جبران ميكنم .

دوم :تا يادم نرفته از خواهراي گلم به خاطردرست كردن لوگوي وبلاگم تشكر مي كنم 

فاطمه جون ومعصومه جون ممنونم. ان شاءالله هر كجا هستيد موفق باشيد .

 

 

 

تو اين مدت  2تا اتفاق عجيب ونادر ، تو زندگي ما افتاده :

۱.دوستم  مهمون ناخونده ي يك هفته اي ما بود. (عجيبيش به اينه كه هيچوقت كلا تو خونواده ي ما پيش نيومده كه از دوستان  مهمون خونه مون بشه ،اونم ناخونده ،اونم يه هفته(خانواده هامون وقتي ميان خونمون معمولا ۱-2 روز بيشتر نميمونن )

2.اتفاق دوم ورزشگاه رفتن منه.من قبلاتوخونه ورزش ميكردم و"هيچ وقت" ورزشگاه نميرفتم .اماحالا تقريبا دو ماهه كه صبح زود  زهرا رو ميذارم پيش باباش ميرم ورزشگاه وسعي ميكنم زود برگردم .زهرا تا موقعي كه من برميگردم هنوز خوابه پس نه خودش اذيت ميشه نه باباش .

 

 

 

سعي ميكنم طولاني نشه ولي اگه طولاني شد ببخشيد :

از بهمن پارسال ميگم: كه خانواده ي من اومدن خونمون ومثل هميشه 2 روز بيشتر نموندن .ولي يه مرحله مهم تو زندگي زهرا در حال شكل گيري بود واون علاقمند شدنش به كتاب بود .خواهرم براي زهرا دو تاكتاب گرفته بود يكي رنگ آميزي و ديگري شعر .زهرا خيلي به كتاب شعر علاقه پيدا كرد .منم شروع كردم به كتاب خريدن وخوندن .زهرا خيلي قشنگ شعرها رو حفظ ميكرد ومن بيشتر ترغيب ميشدم كه براش كتاب بخونم.خلاصه خيلي وقتمون رو صرف توسعه فرهنگ كتابخوني كرديم  .(قبل از اون من براش كتاب ميخريدم ولي همش پاره  ميكرد وفقط دوست داشت از حفظ براش قصه بگم .اون وقتا  وقتي وبلاگ نورا كوچولو رو ميخوندم كه اونقدر به كتابخوني علاقه داره غبطه مي خوردم وکمی نگران میشدم  .)

 

 

بعدازاون  مرضيه (يكي از همكلاسي هاي قديميم) تلفن زد وگفت كه براي يه كاري3 روز  بايد بياد قم و تو قم هيچ كس رو نداره كه دختركوچولوش رو پيش اونها بذاره .قرار شد كه خواهرش هم بياد تا "سوگند" رو نگه داره .مرضيه اول صبح ميرفت تا غروب برميگشت، بعد معلوم شد كه بايد يك هفته اينجا بمونن .

 

(سوگند يه دخمل خوشكل ومهربونه كه فقط يك ماه از زهرا بزرگتره ،البته يه كم نازك نارنجيه كه فكر كنم به خاطر دوري از پدر ومادرش بود ،كه خاله ش هم خيلي از اين بابت اذيت شد )

 

 

زهرا شب اول ودومي كه اونها اومده بودن از ترس اينكه دوست جديدش از پيشش بره ،چند بار با گريه از خواب بيدار ميشد واز اتاق بيرون ميرفت ،تا ميديد اونها سر جاشون هستن آروم ميشد وميخوابيد .صبح هم به عشق سوگند بيدار ميشد .

 

(راستي همون موقع زهرا سرماخوردگي عفوني گرفته بود ومن رو هم مريض كرده بود ومن با اون مريضي سخت ،مهمون داري هم ميكردم االبته الان اون سختي ها رو فراموش كردم وفقط لحظات شيرينش يادم مونده .)

 

يه سري عكس از زهرا وسوگند گرفتيم كه الان نميتونم بذارمشون ولي هر وقت تونستم ان شاءالله  ميذارمشون .

خلاصه تازه به اين مهمونها عادت كرده بوديم كه رفتن وما دوباره تنها شديم .

 

آخراي اسفند پارسال هم خواهرشوهرعزيزم( كه همسن خودمه وخيلي باهم دوستيم )اومد ويه هفته موند ،اونم به خاطر پايان نامه اش اومده بود (آخه ما با هم همكلاس بوديم )

امير علي كوچولو هم وقتي مياد خونه مون نازك نارنجي ومظلوم ميشه .به خاطر دوري از پدر .نميدونم شايدم خصوصيت خونه ما اينه .

در هر صورت زهرا نمي تونست با خيال راحت با اونها بازي كنه چون تا يه داد كوچولو ميكشيد يا يه اسباب بازي رو از اونها ميگرفت اونها شديدا گريه ميكردن وبعدش افسرده ميشدن ،دلم واسه ي زهرا جونم مي سوخت چون كاري از دست منم برنميومد .

 

تو همون مدت فهميديم كه بچه دوم زنعموم سقط شده وخيلي ناراحت شديم (قضيه ي مفصلي داره )

 

 

همراه خواهر شوهرم  رفتيم سمنان براي ايام عيد .

بعد از مدتها  خانواده هامون رو ديديم وخيلي خوشحال بوديم .وتو عيد بيخيال پايان نامه شده بودم .فقط يه مقداري به كاراش رسيدم .

از ايام عيد هم  فقط  شكلات خوردن زهرا  (همراه اميرعلي ) وحرص خوردن خودم  يادم مونده .

 

 

بعد اومديم قم وحسابي به پايان نامه رسيدم .البته حسابي با زهرا بازي ميكردم وكتاب ميخوندم. نمي خواستم حقش ضايع بشه به خاطر همين از اينترنت خودم ميزدم وبيشتر به خودم فشار مياوردم كه نكنه زهرا اذيت بشه .با اين حال يه بار زهرا بهم گفت :اين "پانامنامه" تو رو  ميك‍‍شم.  

 

تو اون مدت هر هفته پارك همراه عمو مهديشون  برقرار بود .مهموني وهمه چيز روال عادي خودش رو داشت. فقط  وبلاگم حقش ضايع شد(آخي نازي ) .

یک روز مونده به تحویل پایان نامه رفتیم قمصر کاشان .خیلی قشنگ بود وشلوغ جاتون خالی .فصل گلابگیری بود .اولین باری بود که اونجا میرفتم .همراه عمومهدیشون ودختر عمم وخونوادش .اونجا هم یه عکس از زهرا ونازنین زهرا گرفتم .اگه بتونم بعدا میذارم .

به بچه ها که خیلی خوش گذشت زهرا فرداش میگفت میریم کاشان ؟

 

به فكر دوستاي گلم هم بودم وگاهي مطالباتون رو ميخوندم اما نظر نميدادم .خلاصه باز هم از اين همه تاخير  معذرت ميخوام .

 

از دوستاي خوبم مامان آواجون ،مامان نازنين فاطمه جون ، مامان نوراجون ،سايه جون ،مامان مارتيا جون وهمه ي دوستاي ديگه كه به يادم بودن ولي ممكنه اسمشون رو فراموش كرده باشم   ،تشكر ميكنم .ان شاءالله سعي ميكنم ديگه اينقدر تاخير وتنبلي نداشته باشم .

 

مهربونا مواظب نی نی هاتون باشید

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 17:54 توسط زهره| |

كدهای جاوا وبلاگ