تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers دختر آسمونی من

دختر آسمونی من

سلام به همه ي دوستان خوبم

هفته ي قبل كه طرح تحقيقم رو دادم با خوشحالي گفتم تا موقعي كه طرحم بررسي ميشه من حداقل 10 روز وقت دارم وميتونم حسابي برم تو اينترنت ،وبلاگم روآپ كنم وبه دوستام سربزنم اما الان 10 روز گذشته ومن نتونستم به هيچ كدوم از اين كارها برسم (البته خيلي هم تنبلي نكردم ها چون داشتم براي زهرا خانم كلاه وشال گردن ميبافتم .)

الان هم بايه عالمه مطلب اومدم .(هردفعه كه مطلبي مينويسم فكر ميكنم دفعه بعد ديگه مطلب ندارم ولي انگار اشتباه ميكنم ...)

 

حالا اول درمورد كل خانواده ميگم بعد ميرم سراغ زهرا خانم :

 

روزهاي اول محرم رو همونطور كه گفته بودم رفتيم  شهر خودمون. خيلي خوب بود .با عمو مهدي وزن عمو وامير حسين كوچولو راه افتاديم .زهرا واميرحسين هم بيدار بودن وانگار خواب نداشتن (البته تقريبا هميشه همين جوره ولي يكي دوساعت بيدار ميمونن وبعدش ميخوابن اما اين بار ..)

 

وقتي رسيديم اول رفتيم خونه ي پدر شوهرم (من تونستم اونجا استراحت كنم اما زهرا همش بيدار بود.هميشه همينطوره اونقدر خودش رو خسته ميكنه كه... )

بعد رفتيم خونه ي باباي من . (مادرم از پنجشنبه رفته بود سفر يك روزه به مشهد وفردا برميگشت ) زهرا كه واقعا خسته شده بود تو راه خوابش برد .خواهرام كه ديدن زهرا خوابيده خيلي ناراحت شدن من بهشون قول دادم كه اگه تا يكي دو ساعت بذارين راحت بخوابه بعدش با اخلاق خوب بيدار ميشه اما انگار زهرا خانم  قصد نداشت بيدار بشه .خواهرام آروم آروم صداش كردن  تا اينكه  زهرا بيدار شد .بيدار شدن همان وگريه وجيغ وداد همان .مگه ميشد گريه اش رو بند آورد بالاخره بابايي آرومش كرد .

فرداصبح كه زهرا بيدار شد فهميدم اي واي خانم شديدا سرما خورده (من خيلي ناراحت شدم هم به خاطر زهرا كه تازه از اون سرماخوردگي قبلي خوب شده بود وهم به خاطر خودمون كه مسافرتمون تحت تاثير  قرار ميگرفت .)

سرما خوردگي زهرا چند روز ادامه داشت وشبها نمي ذاشت بخوابيم .بالاخره برديش دكتر .دكتر گفت گوشش عفونت كرده و داره خروسك مي گيره .3 تا آمپول داد كه دو تاش پني سيلين بود. اولين بار بود پني سيلين ميزد .خيلي سخت گذشت .واز همونجا زهرا از دكتر و آمپول ترسيد .

 

 

بعد از يك هفته برگشتيم خونه .عزاداري امام حسين (ع)دكه ان شاءالله عزاداريهاي

همه قبول باشه .حوادث غزه كه ....

بعد مشغول نوشتن طرحم شدم ويه هفته پيش تحويلش دادم اميدوارم كه تصويب بشه تا بيش از اين معطل نشم .

مادر بزرگ وپدربزرگم وخاله صديقه وشوهرش رفتن كربلا وجمعه هفته قبل برگشتن .زيارتشون قبول .اما متاسفانه ما نتونستيم بريم ديدنشون .

 

 

 

حالا برسيم به زهرا خانوم :

اون دفعه كه اومده بودم چون ذهنم خيلي مشغول بود چند تا مطلب در مورد زهرا رو فراموش كردم بگم .مطالبي كه كنارشون ستاره گذاشتم براي اون موقعه :

*زهرا خانوم  صلوات(اللهم صل علی محمد وآل محمد ) و دعاي امام زمان(عج)  رو ياد گرفته وخيلي خوب ميخونه :

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم كن لوليك حجه بن الحسن ...

ماشاءالله به دختر گلم كه هر كي دعا رو از زبونش ميشنيد تشويقش ميكرد و...

كاش ميشد صداش رو اينجا بذارم .

                              

                                   ******

 

بعضي سوره ها رو هم ياد گرفته اما هنوز كامل نميخونه ومابايد همراهش بخونيم

(سوره ناس وتوحيد وحمد وآيه الكرسي )

 

                                  

                                  ******

*باشنيدن مداحي ها فورا شروع ميكنه به سينه زدن وبه ما هم ميگه :

حسين بزنين(=سينه بزنين )

 

                                                ******

*وقتي يه كاري مي كنه كه ميدونه ما دوست نداريم .فوري يه شعر يا دعا ميخونه تا با مخالفت ما مواجه نشه! مي بينين عجب سياستمداريه ؟!!!!

اينم يكي مثال در راستاي همين سياست:

يه مدت خيلي به ميوه (نارنگي )علاقه داشت  و دوست داشت همش ميوه بخوره (وهر چيزي زيادش بده ).مي رفت سراغ يخچال ونارنگي مي آورد كه براش پوست بكنم .و ميدونست كه داره كار خلاف ميكنه شروع ميكرد به خوندن اين شعر :ميوه نخور نشسته .رويش مگس نشسته ...

 

بعضي اوقات هم كه دوست داره كاري رو انجام بده ولي ما مخالفت ميكنيم اونقدر پشت سر هم تكرار ميكنه كه مثلا ما يادمون بره .مثلا ميگه ميوه بخوريم .ما ميگيم نه او ميگه :ميوه .ميوه ميوه ميوه ميوه .......

 

 

******

 

يه مطلبي كه فكر ميكنم اكثر بچه ها اين اخلاق رو داشته باشن :مثلا وقتي ازش

مي پرسيم :زهرا ماه رو بيشتر دوست داري يا ستاره؟ ميگه ستاره .واگه برعكس بپرسيم :ستاره رو بيشتر دوست داري يا ماه ؟ميگه ماه (هر كدوم كه دومي باشه )

اين كارش براي ما وكساني كه اين مطلب رو مي دونن به صورت يه اسباب بازي در اومده

 

******

 

 

*زهرا خانم ما از 26 ماهگي اعصابش خورد ميشه .هر چيزي كه ناراحتش ميكرد ،

ميگفت اعصابم ميگيره

البته الان به جاش ميگه :اعصاب خورد كن نباش

                                                   

                                                  ******

 

اين مطلب هم تو اكثر بچه ها هست كه تو يه سني هر حرفي رو بشنون تكرار ميكنن چه همون موقع و چه يه موقع ديگه زهراهم الان شده ضبط صوت خونه ي ما

 

                                                  ******

 

شعر خوندن زهرا :

زهرا اين لالايي كه تو وبلاگم ميخونه رو ياد گرفته وبراي عروسكهاش اينجوري لالايي ميخونه :

لالا لالايي مادر ميخونه .تا من بخوابم بيدار مي مونه ........

 

خيلي به شعر  علاقه داره .

تو اين روزها اين شعر رو ميخونه (وبه عنوان هديه ي تولد براي خاله جونش روز 6 بهمن خوند ).شايد بشه گفت اين شعر سروده ي خودشه آخه ببينيد چقدر با اصلش متفاوته :

كوچولويم كوچولو                             

صورتم مثل هلو

قد وبالام سپيده (كوتاهه )

مامان خوبي دارم

مي شينه روي زمين (توي خونه )

مي بافه دونه دونه

مي پوشم خوشتل(خوشكل ) ميشم

مثل هلو (دسته گل) ميشم

  

ببخشيد اگه دوباره خستتون كردم .

 

  • از همه ي دوستان گلم(مخصوصامامان ملوسك ومامان آواکوچولو  ) كه احوال پرسي كردن خيلي خيلي متشكرم .ببخشيد كه منتظرتون گذاشتم
  • يه تشكر ويژه ازهاله جون  مامان ارشياکوچولو هم به خاطر ياد دادن رنگينك وهم به خاطر شعرهايي كه ميخواد بهم بده.خيلي ببخشيد تو زحمت انداختمت .
  • ققنوس جون هر كاري كردم نتونستم بيام تو وبلاگت .بازم امتحان ميكنم .يه وقت نگي چه بي معرفته .
  • مامان نورا نوشته های زیبای وبلاگت رو میخونم  ولي متاسفانه نميتونم بيام نظر بدم .خيلي حرف داشتم برات .نورا خانومي رو ببوس  

.

پیشاپیش ایام دهه فجر انقلاب اسلامی ایران  رو به همه دوستانم تبریک میگم

پی نوشت :۱.الحمدلله طرح تحقیقم تصویب شد وپایان نامه نویسی به طور رسمی شروع میشود

پی نوشت ۲.پنجشنبه شب یکی از دوستامون اومدن خونمون .زهرا با اون زهرا حسابی بازی کرد.ونیمه شب هم با هم رفتیم جمکران وبعد هم اینجا خوابیدن  .خلاصه خیلی خوش گذشت .فقط یه اشکال کوچولو داشت اونم این بود که زهرا چون خیلی خسته بود خیلی گریه کرد تا خوابش برد .

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 1:15 توسط زهره| |

كدهای جاوا وبلاگ