تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers دختر آسمونی من

دختر آسمونی من

سلام

زهرا خانم گل ما چهارشنبه سرماخورده شد.آخرين دندوناش هم دارن در ميان وخلاصه بچم پنجشنبه رو خيلي سخت گذروند .

اما من شنبه ،جوري سرما خوردم كه از صبح تا شب خواب بودم ودرد كشيدم خيلي سخت بود به خاطر همين دوباره نتونستم خبر بدم كه عكس گذاشتم .

از بابايي مهربون واقعا متشكرم .واقعا هواي منو داشت وشنبه ناهار وشام رو خودش درست كرد .بابايي ممنونم .

 

گفتم عكس يه چيزي يادم اومد  :سه شنبه هفته قبل عكسهارو گذاشتم .مامان ارشيا كوچولو اومدو عكسها رو ديد ،خيلي خوشحال شدم گفتم الان ميرم به همه خبر ميدم ولي بعدش مامان مارتيا كوچولو اومد گفت كه عكسها رو نديده، من هم كه تو وبلاگم نميتونستم عكسها رو ببينم به خاطر همين گفتم اول دوباره عكس ميذارم بعد به همه خبر ميدم .ولي تا جمعه نتونستم عكسها رو بذارم (به خاطر مريضي زهرا و...)بعد كه عكسها رو گذاشتم خودم مريض شدم ونتونستم به شما خبر بدم .

الان هم اين مطلب رو مينويسم كه شما قبل از ديدن عكسها معطل نشيد (چون فكر ميكنم عكسها دير بالا ميان .)در ضمن ببخشيد  اگه كيفيت عكسها پايينه .

 

راستي بالاخره بعد از 45-40 روز بنايي تموم شد وخونه تكوني ما شروع شد .ديروز با اين حالم تموم خونه رو به هم ريختيم و زندگي بدون فرش رو شروع كرديم .

ان شاءالله زودتر  اين حالت تموم بشه وخونه سرو سامون بگيره .

 

راستی مامان وبابا و آبجی هام فردا میرن مشهد زیارت امام رضا (ع)ان شاءالله زیارتشون قبول باشه .یا امام رضا(ع) ...

 

اين هم بقيه ي مطلب دفعه ي قبل :

حرف زدن زهرا :

 

اول بگم دختر گل ما تا 22-21 ماهگي گنجينه ي لغاتش خيلي كم بود وخيلي كم حرف ميزد:دد .بابا .مامان.اسم خودش و7-8 لغت ديگه  (با اينكه من خيلي باهاش صحبت ميكردم وشعر ميخوندم وهمين هم باعث تعجب وكمي نگرانيم شده بود )

اما از 23 ماهگي گنجينه ي لغات افزايش يافت وچند روز بعدش هم ديديم زهرا داره جمله ميسازه!!!!به طوري كه بابايي كه رفته بود بوشهر وقتي از پشت تلفن صداي زهرا رو مي شنيد كه خيلي قشنگ داره باهاش حرف ميزنه تعجب كرده بود وبه من ميگفت چقدر قشنگ سلام ميكنه .منم بهش ميگفتم تازه كجاش رو ديدي ؟!!

 

تاب تاب رو خيلي دوست داره به خاطر همين اولين شعري كه به صورت صحيح وكامل ياد گرفت همين بود .خدا رو شكر كه صداش رو ضبط كردم(براي اينكه بابايي از پشت تلفن گوش بده ) وگرنه الان پشيمون مي شدم .

 

اون موقعي كه زهرا چند تا كلمه بلد بود گفتن آب رو هم بلد بود البته مي گفت اومب(oomba)اون روزها خيلي از اين كلمه خوشم مي اومد ولي وقتي ديدم زهرا بقيه كلمات رو  درست ادا ميكنه و فقط اين كلمه براي ديگران قابل فهم نيست ناراحت شدم وعزمم رو جزم كردم كه آب رو بهش ياد بدم .

زهرا گفت :اومب بده بهش گفتم :نه ماماني بگو" آب" تا بهت بدم بعد از 2-3 بار زهرا گفت :آب .به همين راحتي .اي كاش ماهم ميتونستيم به همين راحتي عادتهاي غلطمون رو ترك كنيم .

 

حرف زدن پشت تلفن :سلام ،خوبي ؟سلابت (به سلامت )،دنده باشي (زنده باشي) خباسس(خداحافظ) .خواهرم هم پشت تلفن خيلي  از كلمات زهرا استفاده ميكنه

 

 

زهرا جونم خيلي مهربونه هر وقت ميفهمه كه ازش ناراحت شدم ميگه :نازي كوچولو

 

زهرا در حال انجام دادن یه کار خطرناکه .مامان :مامانی این کارو نکنی خطرناکه .زهرا با خونسردی :

بسم الله میگم . 

 

بعضي وقتا دلش هواي حرم ميكنه ،با حالت دكلمه وخيلي ناز ميگه:

 بريم معصومه(س) زيارت، زيارت

 

 

اينها رو هم كه ماجراي آنچناني ندارن مينويسم كه يادم نره

 

اس ام اس :ام اس اس

آشغالي :گاچكالي

مامانجون :مانانجون، باباجون :باداجون

امير علي : اليلي (Alily )

قابلمه :گانگومه

چشم چشم دو ابرو :ابوتو

دگمه :گّمه <مادربزرگم وقتي دگمه ميبينه ياد زهرا مي افته .

خودكار :كوتكات

گذاشتم ،نشستم :با حذف حرف اول :ذاشتم .شستم

ميآيم :مي آدم

 برم:بروام (boroam)

كفش :دستي

خطرناک :خطردار

وقتي كوچكتر بود به معصومه ميگفت بصونه .فاطمه رو هم هنوز ياد نگرفته وميگه پاتته (اسم خاله ها )

و....

 

پ.ن :سرما خوردگي زهرا يه هفته اي طول كشيد وبرديمش دكتر .دكتر از دستمون عصباني شد .دارو داد و آمپول .بچم زهرا كه خيلي وقت بود آمپول نزده بود يادش رفته بود آمپول چيه .وقتي آمپول روبهش نشون دادم گفت :آمپول دوست دارم .رفتيم آمپول بزنيم يه دختر كوچولو كه از زهرا بزرگتر بود داد وفرياد ميكرد كه آمپول نزنيد .ولي وقتي ديد زهرا چقدر آرومه او هم آروم شد .همه از زهرا تعريف ميكردن كه چه دختر خوبيه .فقط موقع آمپول زدن كمي گريه كرد ولي همين الان هم ميگه آمپول دوست دارم نميدونم خوبه يا بد ؟چون وقتي بهش ميگيم اگه اين رو بخوري مريض ميشي بايد بري دكتر وآمپول بزني ميگه بريم آمپول بزنيم !!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 20:46 توسط زهره| |

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 19:24 توسط زهره| |

كدهای جاوا وبلاگ