دختر آسمونی من
دلم مي خواست خاطرات دوران بارداري رو سريعتر بنويسم تا موقع تولد زهرا تموم بشن .اما به خاطر مسافرتمون نمي تونم خاطرات رو كامل كنم .وان شاءالله مي مونه براي بعد از ماه مبارك رمضان .اينو نوشتم تا بعدا مجبور بشم كاملشون كنم .چون وقتي يه كار نيمه تمام دارم همش ذهنم مشغول به اونه ،حتي اگه اون كار خيلي مهم نباشه سلام معمولا بچه ها يه سري كارهاي خطرناكي ميكنن كه اگه لطف و رحمت خدا نباشه معلوم نيست چه بلايي به سرشون مي آد . من هميشه نگران اين كارهاي خطرناك هستم اما گاهي اوقات حتي اگه بچه تو بغلت باشه وتو چهار چشمي مراقبش باشي ممكنه يه اتفاقي بيفته كه تو نتوني جلوشو بگيري .پس بهترين ومطمئن ترين كار" سپردن بچه به خداي بزرگه" كه هميشه مراقب بچه هاست . اين كار آرامش عجيبي به انسان ميده كه حتما شما هم تجربه كردين . تو اين پست ميخوام از اين حادثه ها بنويسم .تا هم خودم يادم بمونه .هم زهرا بعدا ببينه چه كارهايي مي كرده ،هم شما دوستان عزيز ... ۱ زهرا كوچولو حدودا ۱۳-۱۴ ماهه بود وتازه راه افتاده بود.من وبابايي نشسته بوديم .زهرا مي چرخيد ومي خنديد وما هم از خنده ي او خوشحال وخندان بوديم ،يكدفعه زهرا افتاد وصورتش به تيزي سنگ روي ديوار خورد ،... بچه گريه مي كرد ومن محكم بغلش كرده بودم ودنبال خون مي گشتم .وقتي ديدم خون نمي آد گفتم خدا رو شكر ،بابايي با تعجب منو نگاه مي كرد كه چرا اينقدر خيالم راحته گفتم: چي شده ؟ گفت :چشمش رو ببين بچه رو كه هنوز تو بغلم داشت گريه مي كرد نگاه كردم .وسط چشم وابروش باد كرده بود وقلنبه شده بود ،خيلي وحشتناك بود خدا خيلي به ما وبچه رحم كرده بود اگه يه كم بالاتر خورده بود به ديوار ،ابروش مي شكست واگه يه كم پائينتر خورده بود چشمش ... خدايا ممنونم كه مواظب بچه ها هستي به خاطر همين قلنبه(كه اولش كبود بود وكم كم بنفش و زرد و ...شد) نمي تونست چشمشو باز كنه تا مدتها نگاهش مي كرديم اولش مي خنديديم اگه يه عكس هم گرفته بودم،ديگه خاطره كامل ميشد . ۲ ۳-۴ روز از خوب شدن چشم زهرا نگذشته بود كه يه اتفاق ديگه افتاد . زهرا خيلي به كمك كردن موقع پهن كردن سفره علاقه داره ،اون موقع هم كه تازه راه افتاده بود وخيلي خوشحال ميشد كه كاري رو به تنهايي انجام بده منم يه بشقاب دادم دستش ودر همون حال داشتم فكر مي كردم :آخي بچم از الان داره كار ميكنه ،آخه تو الان بايد بازي كني اين فكرها يه ثانيه هم طول نكشيد كه يكدفعه بشقاب افتاد روي ناخن زهرا (نميدونم از دست من در رفت يا از دست زهرا ).اولش هيچي نگفت ومن فكر كردم روي پاش نخورده ومن اشتباه كردم .ولي بعد از چند دقيقه صداي گريه ها وناله هاش دل آدم رو آب مي كرد .من كه اصلا باورم نميشد چه اتفاقي افتاده ،مات ومبهوت زهرا رو بغل كرده بودم وآرومش مي كردم . ناخن زهرا كبود شده بود و داشت سياه مي شد به بابايي گفتم :ببريمش دكتر ،ولي او گفت :صبر كنيم احتمالا ناخنش می افته ويه ناخن ديگه به جاش در مي آد (آخه خودش تجربه ي چنين اتفاقي رو داشته ) تو اون مدت به سفارش دكتر "بابايي خلاصه تقريبا بعد از ده روز ناخنش افتاد ۲-۳روز بدون ناخن بود وكم كم ناخنش در اومد . ۳ براي ياد آوري به خودم :جلوي چشم بابام و مادرم وخواهرام ومن زهرا دراز كشيد ويه تكه از اسباب بازيشو تو دهانش گذاشت.خدا رحم كرد نزديك بود بچم خفه بشه .مادرم خيلي ترسيده بود ومنو دعوا كرد ۴و۵ اين دو تا خاطره (حادثه )مربوط به خوردنه اما نه چيز هاي عادي : يه روز من مشغول كاري بودم وزهرا رو سپردم به باباش بابايي در حال بازي كردن با بچه داشت يه كاردستي براي زهرا درست مي كرد .غافل از اينكه زهرا به جون موبايل اسباب بازيش افتاده وچند تا شماره رو ميل فرموده يادمه كه اون موقع من دو تا نگراني داشتم : 1.نكنه رودل كنه 2. نكنه پروژه ي از شير گرفتن عقب بيفته (دو روز قبلش بود ).ولي الحمدلله مشكل دفع شد وخدا به ما رحم كرد . اين خاطره كه واقعا ...: ۱ روز قبل از اينكه به قم بياييم( ۱۲-۱۳مرداد ۱۳۸۷ ) خونه ي خواهر شوهرم دعوت بوديم ،خواهر شوهرم شربت آورد وتوش ني شيشه اي بود زهراشربت من رو گرفت ورفت .شربت رو كه نوش جان كرد وبعد با كمي شربت كه باقيمونده بود مشغول بازي شد . يك ربع بعد ،خواهر شوهرم ني رو از دست زهرا گرفت وبه من گفت ببين سرني شكسته ... با اين حرف او توجه همه به سوي زهرا جلب شد .وهمه نگران شدند،،آيا زهرا شيشه رو خورده ؟ يه تكه ي خيلي كوچولوي شيشه رو از دهانش در آوردم و احتمال داديم كه تكه ي ديگه روي زمين افتاده (بد به دلمون راه نداديم ). همه نگران بودند مخصوصا خواهر شوهرم ،همش مي گفت :من به امير علي ني شيشه اي نميدم ... ولي من انگار خيالم راحت بود كه زهرا شيشه رو نخورده (ولي اگه خورده بود چي ميشد) خداجونم واقعا متشكرم كه مواظب فرشته كوچولوم هستي . با يكي از دوستام (كه بچش ۴-۵ماه از زهرا كوچكتره واتفاقا اسمش هم زهراست) بودم يكدفعه ديدم اين خانوم خيلي ناراحت ونگرانه ،گفتم چي شده ؟گفت:زهرا (بچه خودش )كمي از كاغذ كيك رو خورده با آرامش گفتم بابا اين كه چيزي نيست بچه ما شماره هاي موبايل وشيشه خورده ... خيلي از حرفام وحالتم تعجب كرده بود يه كار خطرناك ووحشتناك ديگه هم تازگي ها انجام داده بود ولي مي ترسم اگه تعريف كنم متهم بشم به اينكه مواظب بچم نيستم(اگه تا الان متهم نشده باشم ) .راستش به خاطر همين متهم شدن اين اتفاقات رو زيادبراي كسي تعريف نكرده بودم.خودمونيم ها نكنه شما اين فكر رو به ذهنتون راه بديد .باور كنيد من تا جائيكه ممكنه مواظبم كه اتفاقي نيفته ولي اول هم گفتم بعضي اوقات دست خود آدم نيست وشايد بعضي اوقات بايد يه اتفاق كوچيك بيفته تا يه تلنگري باشه براي مراقبت كردن از بچه در موقعيت هاي بزرگتر ودرس عبرتي باشه براي ديگران . فقط خدا رو شكر ميكنم كه اين اتفاق به خيري وسلامتي تموم شد وگرنه حتي ممكن بود به عمل جراحي احتياج بشه خدايا واقعا متشكرم. هزاران بار ميگم خدايا شكرت كه مراقب اين فرشته كوچولو هاي شيطون بلا هستي .وخدايا شكرت كه كمكم ميكني تو اين مواقع دستپاچه وهول نشم وآرامشم رو حفظ كنم كه اين مهمترين موهبت در برابر چنين اتفاقاتيه . اين پست طولاني رونوشتم تا نبودنم رو تو ماه مبارك رمضان جبران كنه ببخشيد كه كلي خستتون كردم راستي اينم بگم كه ما براي ماه مبارك رمضان دوباره ميريم شهر خودمون ومن دوباره يه ماه يا بيشتر نميتونم به دنياي اينترنت سر بزنم .ولي به ياد شما هستم البته شايد به وبلاگاتون سر بزنم ولي نميتونم نظر بدم.به همين خاطر، در همين جا از همه ي دوستان عزيزم عذر خواهي ميكنم واز همه ي شما التماس دعاي فراوان دارم . روزهاي ماه رمضون و شباي قدر مارو از دعاي خير خودتون بي نصيب نكنيد سلام ببخشيد اينقدر دير اومدم خيلي سرم شلوغ بود . حالا ادامه ي سفر نامه : بعد از مشهد دوباره برگشتيم شهر خودمون .تو شهر خودمون هم اتفاق خاصي نيفتاد وهمه چيز به خوبي پيش ميرفت كه يكدفعه،خبر فوت زندايي بابام رسيد .شوكه شده بودم ،خيلي ،بنده خدا مريض بوده ودكتر جوابش كرده بوده ومن اصلا خبر نداشتم .(اينم از معايب دور بودن از شهر خودمونه)چقدر دلم براي دايي بابام سوخت مادرم ميگفت خيلي گريه كرده بوده .الان كه تقريبا يه ماه از اون اتفاق ميگذره براي شادي روحش دعا ميكنم راستی یه خبر خوب هم بود :خواهرم رشته گرافیک درس میخونه .کار هنریش که واقعا زیبا بود وخیلی براش زحمت کشیده بود برای جشنواره ی خوارزمی برگزیده شده .واین خبر رو تو مشهد بهش دادن وماهم خیلی خوشحال شدیم .الان هم براش دعا میکنم که ان شاءالله تو جشنواره هم برگزیده بشه ونفر اول بشه .شما هم براش دعا کنید. خب ،بعد از ۱ماه با خانواده بودن يكشنبه( اول شعبان ) دوباره برگشتيم قم .يه عالمه كار ريخته بود رو سرم ... پنجشنبه رفتم آزمايش قند خون دادم آخه خيلي نگران بودم كه قندم بالا نباشه به خواهرام گفته بودم ميترسم ديابت داشته باشم دكتر گفت :قندت حتي نرمال هم نيست وپائينتر از حده .آخجون شيريني ... آزمايش papهم دادم .ايشالا خيره پنجشنبه بعد از ظهر كه به مادرم زنگ زدم گفتن تو راه قم هستن.واقعا ما رو غافلگير كردن وصد البته خوشحال .زهرا رو كه نگو .خيلي خوشحال شده بود .آخه خيلي به اونا وابسته شده بود . بابام تصميم گرفته بود خانواده رو ببره اراك ،اصفهان ،شيراز و...(البته شيراز نرفتن )ودوباره اومدن قم .1 روز قم موندن خيلي به همه خوش گذشت . خدايا شكرت ![]()
![]()
![]()
![]()
.
بعد خدا رو شكر مي كرديم كه بچمون رو حفظ كرد ![]()
.
...
" پاشو با بتادين مي شستيم ومي بستيم وجوراب پاش ميكرديم تا بهش دست نزنه .
كه چرا اين اسباب بازي رو بهش دادم .
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
،![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()

.![]()
.
.![]()
![]()
![]()
![]()







