دختر آسمونی من
به نام خدا وند بخشنده ي مهربان اول :از همه ي دوستان گلم كه بهشون گفته بودم هر روز بروز ميشم معذرت ميخوام دوم :عجله ي من براي زودتر نوشتن خاطرات به خاطر اينه كه ايشالا ميخواهيم بريم مسافرت اول شهر خودمون .بعدشم پابوس امام رضا (ع) به خاطر همينه كه زود به زود آپ ميكنم ومزاحمتون ميشم. نمي خوام بين خاطرا ت فاصله بيفته سوم :مي خواستم بقيه ي اتفاقات ماه دوم رو بنويسم اما چون همه ناراحت كنننده بودن گذشتم . ولي دلم نيومد ننويسم كه مادرم چقدر تو اون 2-3 روز زحمت منو كشيد وهمه ي خونه تكوني منو خودش به تنهايي انجام داد وآخر با چشم گريون خونه ي منو ترك كرد مامان جونم ازت متشکرم هرچند ممکنه هیچوقت وبلاگمو نبینی . بعد از مقدمه چيني ها بريم سر اصل خاطرات ماه سوم :فروردين 1385 با اتفاقاتي كه افتاده بود همه ي نقشه هاي ما براي مخفي كاري نقش برآب شد چون همه فهميدن كه من باردارم. قرار شد عيد نوروز رو به شهر خودمون نريم .اولش كمي سخت بود ولي عادت كرديم .اين اولين عيد نوروز به همراه دختر گلم بود همسرم برام 3 تا ماهي قرمز خريد وخودم سبزه درست كردم و... همه ي اينا براي دلخوشي بود چون روز اول عيد اربعين آقا امام حسين (ع) بود و عيد محسوب نميشد. تمام عيد رو نه جايي رفتيم(حتي حرم) ونه كسي به خونمون اومد عيد خانواده ي همسرم اومدن خونه ي ما (16 فروردين) خواهر شوهرم هم كه اون موقع هفت ماهه باردار بوداومده بود.(من و خواهر شوهرم همسنيم ودوستاي خيلي صميمي هستيم . مادر شوهرم كه( واقعا زن خيلي خوبيه (براي پذيرايي وغذا و...) تو همون مدتي كه اونا خونمون بودن خبر رسيد كه دختر عمم كه اونم همسن من وخواهر شوهرمه بچش به دنيا اومد و اسمش رو نازنين زهرا گذاشتن (من و سه تا از دختر عمه هام تقريبا همسن هستيم .از كوچيكي با هم دوست صميمي بوديم .بچه هامون هم همگي تو سال 85 به دنيا اومدن وزهراي من از همشون كوچيكتره .به ترتيب سن : نازنين زهرا جون.فاطمه جون.اميرعلي جون(پسرخواهرشوهرم).زهرا جونم شايد اگه بتونم يه عكس از همشون بگيرم واينجا بذارم ماه چهارم : ارديبهشت 1385 ماه چهارم اتفاق خاصي نيفتاد ولي يادمه تو يكي از اين روزا يه اتفاق كوچولو برام افتاد خوبه تعريف كنم يه روز از كلاس برگشتم ديدم توي تنگ ماهي يه مگس افتاده ويكي از ماهي ها در حال جون دادنه . خیلی ناراحت شده بودم هنوز لباسامو عوض نكرده بودم يه لحظه به فكرم رسيد كه ميتونم نجاتش بدم فورا آبشونو عوض كردم و براشون غذا ريختم . اون ماهي كه روي سطح آب افتاده بود وداشت جون ميداد كم كم غذا ها رو خورد وجون گرفت .نميدونيد چقدر خوشحال شدم .اصلا تو پوست خودم نميگنجيدم .چون يه نيم ساعتي مشغول عمليات احياء نمیدونم تا حالا برای چند نفر این قضیه رو تعریف کردم .بابا اگه یه آدم نجات میدادی چه می کردی اتفاقات ماه دوم :اسفند ۱۳۸۴ (اتفاقات این ماه کمی طولانیه .بقیشو بعدا مینویسم امروز جمعه است وفردا بايد برم سونوگرافي .خيلي هيجان دارم وخوشحالم .چون اولين سونوگرافي براي ديدن عزيز دلمه. صبح فردا: بيدار شدم .يه اتفاق خيلي بد... خ و ن ري زي ..اي واي قضيه رو به همسرم گفتم او هم خيلي نا راحت شد. ولي به روي خودش نياورد وبه من دلداري مي داد .من هم به او دلداري مي دادم . به بيمارستان رفتيم همونجايي كه قرار بود برم سونوگرافي . اولين سونوگرافي را با كلي اضطراب ونگراني وناراحتي انجام دادم . منتظر دكتر شديم .ثانيه ها خيلي دير مي گذشت .شايد ۲-۳ساعت معطل دكتر شديم (چون دكتر مشخصي نداشتم . در ضمن اولين بارم بود وهيچ تجربه اي نداشتم وكسي نبود ما رو راهنمايي كنه .من هم نميدونستم بايد برم بخش اورژانس يا زنان وزايمان و..اصلا گيج شده بودم. همه ي اينها باعث معطل شدن ما شده بودند.) خلاصه بعد از بالا پايين كردن كلي پله (تو اون شرائط كردم .نتيجه ي سونوگرافي رو نشونش دادم . خيلي مضطرب بودم دكتر هم اين رو از صدام وقيافم فهميد .گفت : نگران نباش جنين از جاي اصلي خودش حركت كرده والان داره سعي ميكنه تا به جاي اصلي خودش برگرده(بچم از همون موقع تلاشگر بوده اگه شما استراحت كني اون راحت به جاش برميگرده ولي اگه رعايت نكني ممكنه بچه سقط بشه. گفت :۲هفته استراحت مطلق.از جات نبايدبلندبشي.كار خونه و غذاو... ممنوع.( خانم دكتر نمي دونست براي ديدنش چقدر پله ها رو بالا پايين كردم. كمي خيالم راحت شد .ولي بغضي توي گلوم بود .هر لحظه فكر مي كردم الان دكتر ميگه بچت از دست رفته .(اينم نتيجه فال بد اون خانوم دكتره توي راه بغضم تركيد وآروم آروم گريه كردم تا همسرم متوجه نشه.ولي وقتي رسيديم خونه حسابي گريه كردم بلند بلند كرده بود وهم منو درك مي كرد .ودلداريم ميداد. ) همش قضيه ي بيمارستان رو براش تعريف مي كردم .نصفي مي خنديدم نصفي گريه. اينقدر گريه كردم تا حالم خوب شد .تصميم گرفتم دست به سياه وسفيد نزنم ومواظب ماهي كوچولوم باشم .همسرم هم به من قول دادكه همه ي كاراي خونه رو خودش انجام بده واز من مواظبت كنه .(در همين جا از تمام زحماتش تو اون دوره تشكر ميكنم. اولش قرار گذاشتيم اين اتفاق رو به كسي نگيم .ولي بعد به اين نتيجه رسيديم كه به مادرم بگيم. خلاصه اونا تجربه دارن و..شايد با مخفي كاري كارو خرابتر كنيم .) ظهر اون روز مادرم تلفن زدوگفت حالت خوبه؟گفتم:آره هنوز به خاطر گريه ها گرفته بود منو لو داد تعريف كردم ومادرم بعد از يكسري سفارشات تصميم گرفت بياد قم . اي دل غافل يعني دو سال گذشت به همين سرعت ... همش به زهرا نگاه ميكنيم وميگيم اين همون كوچولوييه كه نميتونست حتي سرش رو راست روي گردنش نگه داره . واي نكنه اون خاطرات خوش كه ديگه هم تكرار نميشن رو فراموش كنم كاش از همون موقع خاطراتم رو مي نوشتم .اما امان از تنبلي (البته سرم هم شلوغ بود ويه عالمه كار داشتم اما حالا هم دير نشده .هر چي يادم هست رو مي نويسم . به نام خدا ۲/۵ سال از ازدواجمون مي گذشت وما خيلي دوست داشتيم بچه داشته باشيم .اما نمي دونم چرا نمي شد.حتما خدا مصلحت نمي دونست. (بعدها فهميدم كه خدا چقدر ما رو دوست داشته كه همون موقع بهمون بچه نداده ...) . خلاصه بعد از كلي نذر ونياز و توسل به ائمه(ع)ومخصوصا امام حسين(ع) خدا اين دختر نازو بهمون داد فكر كنم ۱۸ بهمن بود كه شوهرم رفت جواب آزمايش رو گرفت .اولش خودشو به ناراحتي زده بود و مي خواست شوخي كنه ... بعد از اينكه مطمئن شدم كه خدا لطفش رو به ما بيش از پيش نشون داده و ما رو لايق مادر وپدر شدن دونسته اصلا نمي تونستم باور كنم ... حس دو گانه ي شادي وترس... فرداي اون روز تاسوعا بود وبعد عاشوراو ۲۲بهمن كه چند روز پشت سر هم تعطيل بود به خاطر همين بابا ومامان وخواهرام اومدن قم . من در مورد اين خبر مهم هيچي به هيچكي نگفته بودم البته من خيلي دوست دارم ديگران رو هيجان زده ببينم (سورپريز كنم) مادرم هر ماه از من مي پرسيد وجواب نه مي شنيد .اين دفعه هم وقتي اومده بود خونمون يواشكي از من پرسيد.من هم گفتم آره . اصلا باور نمي كرد . نمي دونست بخنده يا گريه كنه (بنده خدا مادرم ! ميدونم كه او از من بيشتر خوشحال شده بود .خيلي منو دعا كرده بود...) يكدفعه اي اومد منو بغل كرد!خواهرام كه نمي دونستند قضيه چيه تعجب كرده بودن خيلي خوشحال شدن .خواهرم مي گفت كه مامان چنين خوابي ديده بوده والان تعبير شده... به خاطر تاسوعا وعاشورا نميتونستيم زياد خوشحالي كنيم ... بابام اينا هر وقت ميان خونمون فقط يكي دو روز مي مونن .اما ايندفعه به خواسته من يكي دو روز بيشتر موندن. بعد از اين قضايا من مرتب ومنظم درسامو ميخوندم وبه فكر مشق ودرس ومدرسه! وصد البته فرزند نازنينم بودم به هيچكدوم از دوستام نگفته بودم . وبه مادرم هم گفته بودم به كسي نگه.(كلا من اهل پنهان كاري ام اما...) كم كم خبر بارداري ۳ نفر از دوستام تو كلاس رو شنيدم .خيلي خوشحال شدم كه تنها نيستم ولي هيچكس از بارداري من خبر نداشت دوست صميميم كه خوزستاني بود گفته بودم وسفارش كرده بودم كه به كسي نگه (راستي"طاهره" عجب دوست خوبي بود خيلي وقته نديدمش ) براي اولين بار رفتم دكتر (اينقدر دلشوره وهيجان داشتم رفته بودم .چقدر منتظر مي نشستيم تا نوبت من بشه (هر دفعه همين طور بود وهمسري به خاطر من خيلي معطل ميشد كه در همين جالازم ميدانم از ايشان سپاسگزاري كنم .هيچوقت مرا تنها نگذاشت و.... دكتر يه سري آزمايشهاي اوليه وسونوگرافي نوشت ولي يه فال بد زد و گفت برو سونوگرافي اگه بچت سالم بود بيا برات پرونده تشكيل بدم نمي دونم شما به فال بد زدن عقيده اي داريد يا نه ؟ (اگه عقيده نداريد حتما قسمت بعدي رو بخونيد ..)من خيلي از اين حرف دكتر ناراحت شدم وتصميم گرفتم ديگه پیش اين دكتر نيام. ( مصرف قرص هاي فوليك اسيد .آهن ومولتي ويتامين شروع شد) همیشه برای کسانی که دوست دارن یه فرشته ی آسمونی به جمع۲ نفریشون اضافه بشه دعا می کنم تا زودتر به آرزوشون برسن واین طعم لذت بخش رو بچشن .آمین میلاد با سعادت حضرت زهرا (س) وروز مادر را به همه ی مادرای خوب ومهربون مخصوصا مادر عزیز خودم که الان ازش دورم تبریک میگم .به همتون خوش بگذره . نام زیبای زهرا جونم رو به برکت نام حضرت زهرا(س)انتخاب کردیم انشاءالله رهروی واقعی آن حضرت باشه. ميلاد فاطمه (س)روز مادر است.. چرا كه او به "مادري "آبرو بخشيد ميلاد فاطمه(س) روز زن است ...چرا كه او زن را به جايگاه و پايگاه خوددر نظام ارزشي جهان آگاه ساخت ... سلام بر بانوي بانوان جهان سيده النساء حورا ء انسيه كه كوثر ولايش سيراب كننده ي جان عاشقان است . بعداز ظهر یکشنبه ۲۶ خرداد زهراجون رو به حرم بردم .ساعت ۵:۱۵ با بابایی خداحافظی کردیم و رفتیم داخل حرم . زیارت کردیم .بعد برای آخرین بار بهش شیر دادم .وآب اناری که قبلا آماده کرده بودم رو به زهرا دادم اما یه مشکل کوچیک پیش اومد اصلا لب نمی زد. اعصابم داشت خورد می شد ولی به روی خودم نمی آوردم نمیکرد .رفتیم پیش بابایی .او هم به زهرا اصرار کرد ولی نتیجه نداد (از اونجایی که اطرافیانمون کنجکاو شده بودند وهمش مارو نگاه می کردند تصمیم گرفتیم بریم خونه و بی خیال بازار رفتن شدیم .) توی راه بابایی زهرا رو متقاعد کرد که آب انارو بخوره .آبمیوه رو تو لیوانش ریختیم زهرا براش جالب بود برای امتحان یه کمی خورد .خوشش اومد وهمه رو خورد . ازاون به بعد هر وقت زهرا شیر می خواست بهش می گفتم اوف شده وبهش نشون میدادم(با نخ های رنگی چسب زده بودم ) بچم هم دلش مي سوخت و زودي مي رفت . البته به جاي شير يه عالمه خوراكي خوشمزه وبي ضرر براش آماده كرده بودم وهر وقت شير مي خواست فورا از اونها بهش ميدادم وحواسشو پرت مي كردم . (از يك ماه قبل شير زهرا رو كم كرده بودم به طوري كه تو روزاي آخر فقط موقع خواب شير ميخورد اين مسئله خيلي كار منو راحت كرده بود .) همه ي ترسم از اين بود كه نكنه شب زهرا خيلي بي تابي كنه ولي چون خيلي خسته شده بود راحت خوابيد .صبح هم همش بيدار مي شد ولي انگار يادش بود كه شير اوف شده . زودي مي خوابيد . خيلي بيشتر باهاش بازي مي كنم .وموقع خواب روي پاهام براش قصه (به قول خودش بصه بچم خيلي صبوري كرد (مثل هميشه )و من وخودش رو اذيت نكرد . همه ي اينها به لطف خداي بزرگ ومهربونه .خدايا متشكرم.
.چون 2 -3 روز نتونستم بنويسم.
.
![]()
.
.بعد از
)
) اصلا نذاشت من كاري انجام بدم
(17 فروردين)![]()
![]()
![]()
.
.
.
بودم وحالا موفق شده بودم .![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
) دكتر رو پيدا
) .![]()
)
.حالا خدا رو شكر كه به خير گذشت.
)![]()
.(همسرم هم تعجب
)
.ولي صدام كه
.قضيه رو براي مادرم 
![]()
.
)
.![]()
.ديگه تو پوست خودم نمي گنجيدم ![]()
![]()
.(۱روز تحمل !!
)
.مادرم بهشون گفت آخه خواهرتون داره مامان ميشه.اونا هم ![]()
![]()
.فقط به يه
) البته با همسرم
)
.![]()
![]()

![]()
![]()

.زهرا آب انار رو نمی خورد چون فکر کرده بود چیز بد مزه ایه
.به هیچ وجه قبول
آخیش .خیالم راحت شد .![]()
![]()
).از اين مسئله خيلي خوشحالم .![]()







