تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers دختر آسمونی من

دختر آسمونی من

زهرا حدودا ۲۱ ماهشه . از چند ماه قبل با چند نفر مشورت کردم که چه موقع از شیر بگیرمش .

بعضی ها گفتن همین الان (بهار ). بعضی ها گفتن بذار پاییز که ۲ سالش تموم بشه

 (تو تابستون ازش نگیر ...)

:من هم بالاخره تصمیممو گرفتم .همین الان که بهاره ازش می گیرم به دلایل مختلف

    نمی خوام تا ماه رمضان بهش شیر بدم چون  من اذیت میشم و او هم چند برابر

من اذیت میشه

    داره خیلی به شیر وابسته میشه .وچند تا دلیل دیگه

اینقدر این دلایل رو با خودم مرور کردم .نکنه یه وقت ارادم ضعیف بشه آخه شنیدم این کار یه

 اراده ی قوی می خواد (دل شیر می خواد که عزیز دردونتو که این همه مدت از شیره ی جونت

(بهش دادی از خودت جدا کنی

خلاصه کنم بعد از کلی برنامه ریزی  عزممو جزم کردم که روز یکشنبه ۲۶ خرداد تصمیم خودمو عملی کنم  

جمعه ۲ روز قبل از اجرای پروژه اینقدر دلم گرفته بود. این دلتنگی تا شنبه شب ادامه داشت بغضی جلوی گلومو گرفته بود که نمیتونستم بروزش بدم .نزدیک بود از تصمیمم برگردم ولی پیش خودم گفتم هر وقت بخوام این کارو انجام بدم حتما همین حس میاد سراغم .تازه بیشتر وابسته میشم .نمیتونم که تا آخر عمر بهش شیر بدم .

موقع خواب این دلتنگی به اوج خودش رسید . یه فکر به سرم اومد :یه پیامک برای خدا نوشتم .هر چی دلم خواست برای خداجونم نوشتم . بغضم ترکید.هر چی دلم خواست گریه کردم  هیچکی به غیر از خدا منو ندید. بعد پیامک رو پاک کردم ولی فکر کنم به دست خدا رسیده بود .چون همون موقع یه آرامش عجیب به سراغم اومد .مطمئن شدم خدا بامنه ومنو کمک  می کنه نمیذاره زهرا جونم اذیت بشه . راحت خوابیدم تا فردا تصمیممو عملی کنم .

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 23:59 توسط زهره| |

سلام

این بار میخوام کمی در مورد خودم و زندگیم و... بنویسم .

من بچه اول مامان بابام هستم .این مساله خیلی تو زندگیم تاثیر داشته .

مامان بابای خیلی خوبی دارم .مهربون .با خدا ... خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم  .خدا رو از بابت این پدر ومادر خوب هزاران بار شکر میکنم (که البته بازم کمه).

۲تا خواهر گل گلاب دارم. من که خیلی دوستشون دارم اونا رو نمی دونم .برادر هم نداریم .همیشه و همه جا  مثل ۳قلوها با هم بودیم (اگه تفاوت سنی نداشتیم تو مدرسه وسر کلاس هم با هم بودیم ) بگذریم

۱۸ ساله بودم که ازدواج کردم (یه وقت فکر نکنید از اون قدیمیا هستم .نه .من الان ۲۲ سالمه )کلا معتقدم هر کسی تو هر سنی که خودش دوست داره وآمادگیشو داره باید ازدواج کنه .مگه نه؟

اون موقع سال اول دانشگاه رو تموم کرده بودم (موقع امتحانا اومدن خواستگاری )بگذریم

۱۵ مرداد ۱۳۸۲که سالروز تولد همسرم هم هست عقد کردیم .خیلی ساده (وهمیشه به این سادگی افتخار میکنیم .)

از همون اول ازدواج به یه شهر دیگه اومدیم وزندگی آغاز شد. جدایی از خانواده وشهرم ...

اما اینقدر درگیر مسایل درست کردن کارهای دانشگاه تو شهر جدید و کارهای زندگی (غذا و....)ودرس ومشق بودیم که غم جدایی رو برامون قابل تحمل می کرد البته دلم نمی یاد نگم:یه خانم خیلی مهربون داریم که هر وقت دلتنگ میشیم به ایشون سر میزنیم:  خانم حضرت معصومه (س). ولی خانوادم  خیلی از دوری من ناراحت بودن .یاد وخاطره های اونا همیشه با من هست .گاهی تو خاطرات غرق میشم (مثل الان )به طوری که یادم میره ازشون دورم

الان تقریبا درسم تموم شده وفقط ۴ واحد و پایان نامه مونده .برام دعا کنین که با یاری خدا اینا هم تموم بشن

اگه بخوام ادامه بدم خیلی میشه .فعلا خداحافظ

 

 

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 9:46 توسط زهره| |
سلام

در مورد دختر گلم :۱۹ مهر ۱۳۸۵ مطابق با ۱۷ ماه مبارک رمضان .ساعت ۱:۴۵ بعداز ظهر خدای مهربون زهرا خانم رو به مامان وبابا هدیه داد .

این دختر ناز زندگی مامان وبابا رو کلی عوض کرد .وخونه اونها رو پر از شادی وشور وهیجان کرد ومامانو  از تنهایی درآورد .بابایی دیگه از تنها گذاشتن مامانی نگران نبود....(باشه بعدا)

 

 

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 8:49 توسط زهره| |
سلام

به امید خدا این وبلاگ را مینویسم تا خاطرات خوش کودکی دختر گلم را ثبت کنم .

تا ان شاءالله وقتی بزرگ شد نشونش بدم .شایدم دلتنگیهای خودمو هم بنویسم .

برام دعا کنین

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 8:14 توسط زهره| |

كدهای جاوا وبلاگ