تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker دختر آسمونی من










ما اومدیم ...

سلام به همه دوستان گل ،مامانا وني ني ها ي خوشكلشون

اول بايد يه معذرت خواهي اساسي كنم به خاطر بدقولي طولاني .واقعا ببخشيد .مامان نورا راست گفتي ها حسابي براي وبلاگ نويسي تنبل شدم .راستش اونقدر مطلب دارم كه نميدونم از كجا بنويسم به خاطر همين بي خيال نوشتن  ميشم .

اما ان شاءالله جبران ميكنم .

دوم :تا يادم نرفته از خواهراي گلم به خاطردرست كردن لوگوي وبلاگم تشكر مي كنم 

فاطمه جون ومعصومه جون ممنونم. ان شاءالله هر كجا هستيد موفق باشيد .

 

 

 

تو اين مدت  2تا اتفاق عجيب ونادر ، تو زندگي ما افتاده :

۱.دوستم  مهمون ناخونده ي يك هفته اي ما بود. (عجيبيش به اينه كه هيچوقت كلا تو خونواده ي ما پيش نيومده كه از دوستان  مهمون خونه مون بشه ،اونم ناخونده ،اونم يه هفته(خانواده هامون وقتي ميان خونمون معمولا ۱-2 روز بيشتر نميمونن )

2.اتفاق دوم ورزشگاه رفتن منه.من قبلاتوخونه ورزش ميكردم و"هيچ وقت" ورزشگاه نميرفتم .اماحالا تقريبا دو ماهه كه صبح زود  زهرا رو ميذارم پيش باباش ميرم ورزشگاه وسعي ميكنم زود برگردم .زهرا تا موقعي كه من برميگردم هنوز خوابه پس نه خودش اذيت ميشه نه باباش .

 

 

 

سعي ميكنم طولاني نشه ولي اگه طولاني شد ببخشيد :

از بهمن پارسال ميگم: كه خانواده ي من اومدن خونمون ومثل هميشه 2 روز بيشتر نموندن .ولي يه مرحله مهم تو زندگي زهرا در حال شكل گيري بود واون علاقمند شدنش به كتاب بود .خواهرم براي زهرا دو تاكتاب گرفته بود يكي رنگ آميزي و ديگري شعر .زهرا خيلي به كتاب شعر علاقه پيدا كرد .منم شروع كردم به كتاب خريدن وخوندن .زهرا خيلي قشنگ شعرها رو حفظ ميكرد ومن بيشتر ترغيب ميشدم كه براش كتاب بخونم.خلاصه خيلي وقتمون رو صرف توسعه فرهنگ كتابخوني كرديم  .(قبل از اون من براش كتاب ميخريدم ولي همش پاره  ميكرد وفقط دوست داشت از حفظ براش قصه بگم .اون وقتا  وقتي وبلاگ نورا كوچولو رو ميخوندم كه اونقدر به كتابخوني علاقه داره غبطه مي خوردم وکمی نگران میشدم  .)

 

 

بعدازاون  مرضيه (يكي از همكلاسي هاي قديميم) تلفن زد وگفت كه براي يه كاري3 روز  بايد بياد قم و تو قم هيچ كس رو نداره كه دختركوچولوش رو پيش اونها بذاره .قرار شد كه خواهرش هم بياد تا "سوگند" رو نگه داره .مرضيه اول صبح ميرفت تا غروب برميگشت، بعد معلوم شد كه بايد يك هفته اينجا بمونن .

 

(سوگند يه دخمل خوشكل ومهربونه كه فقط يك ماه از زهرا بزرگتره ،البته يه كم نازك نارنجيه كه فكر كنم به خاطر دوري از پدر ومادرش بود ،كه خاله ش هم خيلي از اين بابت اذيت شد )

 

 

زهرا شب اول ودومي كه اونها اومده بودن از ترس اينكه دوست جديدش از پيشش بره ،چند بار با گريه از خواب بيدار ميشد واز اتاق بيرون ميرفت ،تا ميديد اونها سر جاشون هستن آروم ميشد وميخوابيد .صبح هم به عشق سوگند بيدار ميشد .

 

(راستي همون موقع زهرا سرماخوردگي عفوني گرفته بود ومن رو هم مريض كرده بود ومن با اون مريضي سخت ،مهمون داري هم ميكردم االبته الان اون سختي ها رو فراموش كردم وفقط لحظات شيرينش يادم مونده .)

 

يه سري عكس از زهرا وسوگند گرفتيم كه الان نميتونم بذارمشون ولي هر وقت تونستم ان شاءالله  ميذارمشون .

خلاصه تازه به اين مهمونها عادت كرده بوديم كه رفتن وما دوباره تنها شديم .

 

آخراي اسفند پارسال هم خواهرشوهرعزيزم( كه همسن خودمه وخيلي باهم دوستيم )اومد ويه هفته موند ،اونم به خاطر پايان نامه اش اومده بود (آخه ما با هم همكلاس بوديم )

امير علي كوچولو هم وقتي مياد خونه مون نازك نارنجي ومظلوم ميشه .به خاطر دوري از پدر .نميدونم شايدم خصوصيت خونه ما اينه .

در هر صورت زهرا نمي تونست با خيال راحت با اونها بازي كنه چون تا يه داد كوچولو ميكشيد يا يه اسباب بازي رو از اونها ميگرفت اونها شديدا گريه ميكردن وبعدش افسرده ميشدن ،دلم واسه ي زهرا جونم مي سوخت چون كاري از دست منم برنميومد .

 

تو همون مدت فهميديم كه بچه دوم زنعموم سقط شده وخيلي ناراحت شديم (قضيه ي مفصلي داره )

 

 

همراه خواهر شوهرم  رفتيم سمنان براي ايام عيد .

بعد از مدتها  خانواده هامون رو ديديم وخيلي خوشحال بوديم .وتو عيد بيخيال پايان نامه شده بودم .فقط يه مقداري به كاراش رسيدم .

از ايام عيد هم  فقط  شكلات خوردن زهرا  (همراه اميرعلي ) وحرص خوردن خودم  يادم مونده .

 

 

بعد اومديم قم وحسابي به پايان نامه رسيدم .البته حسابي با زهرا بازي ميكردم وكتاب ميخوندم. نمي خواستم حقش ضايع بشه به خاطر همين از اينترنت خودم ميزدم وبيشتر به خودم فشار مياوردم كه نكنه زهرا اذيت بشه .با اين حال يه بار زهرا بهم گفت :اين "پانامنامه" تو رو  ميك‍‍شم.  

 

تو اون مدت هر هفته پارك همراه عمو مهديشون  برقرار بود .مهموني وهمه چيز روال عادي خودش رو داشت. فقط  وبلاگم حقش ضايع شد(آخي نازي ) .

یک روز مونده به تحویل پایان نامه رفتیم قمصر کاشان .خیلی قشنگ بود وشلوغ جاتون خالی .فصل گلابگیری بود .اولین باری بود که اونجا میرفتم .همراه عمومهدیشون ودختر عمم وخونوادش .اونجا هم یه عکس از زهرا ونازنین زهرا گرفتم .اگه بتونم بعدا میذارم .

به بچه ها که خیلی خوش گذشت زهرا فرداش میگفت میریم کاشان ؟

 

به فكر دوستاي گلم هم بودم وگاهي مطالباتون رو ميخوندم اما نظر نميدادم .خلاصه باز هم از اين همه تاخير  معذرت ميخوام .

 

از دوستاي خوبم مامان آواجون ،مامان نازنين فاطمه جون ، مامان نوراجون ،سايه جون ،مامان مارتيا جون وهمه ي دوستاي ديگه كه به يادم بودن ولي ممكنه اسمشون رو فراموش كرده باشم   ،تشكر ميكنم .ان شاءالله سعي ميكنم ديگه اينقدر تاخير وتنبلي نداشته باشم .

 

مهربونا مواظب نی نی هاتون باشید

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388 توسط زهره| لينک ثابت |


یا مقلب القلوب والابصار

  یامقلب القلوب والابصار

 یا مدبر اللیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

   حول حالنا الی احسن الحال   

                                

سلام به همه ی دوستان گلم

تنها دلیل اومدنم به اینجا این بود که بگم "سال نوتون مبارک "امیدوارم سال خوب وپر برکتی روپیش رو داشته باشید .

راستش از مدتها قبل میخواستم این پیام تبریک رو بنویسم .ولی به دلیل همون مشغله هایی که خودتون میدونید نتونستم .سعی کردم تو فروردین بیام امیدوارم الان دیر نشده باشه (ماهی رو هروقت از آب بگیری ...).

ان شاءالله از ۲۵ اردیبهشت خیلی کارهام کمتر میشه  ومیتونم بیام به همتون سر بزنم .دلم برای تک تک شماو وبلاگهای قشنگ شما  دوستای خوبم تنگ شده .

یه عالمه خاطره هم دارم که باید بیام بنویسم .از این که هر دفعه اومدین و وبلاگم رو خالی از مطلب جدید دیدین ازتون معذرت می خوام .

از دوستای گلم(مامان فاطمه جون مامان نورا جون مامان آواجون وسایه جون ) که به یاد ما بودن وسال نو رو تبریک گفته بودن هم تشکر میکنم امیدوارم بتونم نبودم رو جبران کنم .سال نوی شما هم مبارک

ببخشید که نمیتونم بهتون سر بزنم .ممنون که درکم میکنین.

مواظب خودتون وکوچولوهای  عزیزتون باشید

به امید دیدارتون

منتظرمون باشید

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388 توسط زهره| لينک ثابت |


یه پست واقعا طولانی

سلام به همه ي دوستان خوبم

هفته ي قبل كه طرح تحقيقم رو دادم با خوشحالي گفتم تا موقعي كه طرحم بررسي ميشه من حداقل 10 روز وقت دارم وميتونم حسابي برم تو اينترنت ،وبلاگم روآپ كنم وبه دوستام سربزنم اما الان 10 روز گذشته ومن نتونستم به هيچ كدوم از اين كارها برسم (البته خيلي هم تنبلي نكردم ها چون داشتم براي زهرا خانم كلاه وشال گردن ميبافتم .)

الان هم بايه عالمه مطلب اومدم .(هردفعه كه مطلبي مينويسم فكر ميكنم دفعه بعد ديگه مطلب ندارم ولي انگار اشتباه ميكنم ...)

 

حالا اول درمورد كل خانواده ميگم بعد ميرم سراغ زهرا خانم :

 

روزهاي اول محرم رو همونطور كه گفته بودم رفتيم  شهر خودمون. خيلي خوب بود .با عمو مهدي وزن عمو وامير حسين كوچولو راه افتاديم .زهرا واميرحسين هم بيدار بودن وانگار خواب نداشتن (البته تقريبا هميشه همين جوره ولي يكي دوساعت بيدار ميمونن وبعدش ميخوابن اما اين بار ..)

 

وقتي رسيديم اول رفتيم خونه ي پدر شوهرم (من تونستم اونجا استراحت كنم اما زهرا همش بيدار بود.هميشه همينطوره اونقدر خودش رو خسته ميكنه كه... )

بعد رفتيم خونه ي باباي من . (مادرم از پنجشنبه رفته بود سفر يك روزه به مشهد وفردا برميگشت ) زهرا كه واقعا خسته شده بود تو راه خوابش برد .خواهرام كه ديدن زهرا خوابيده خيلي ناراحت شدن من بهشون قول دادم كه اگه تا يكي دو ساعت بذارين راحت بخوابه بعدش با اخلاق خوب بيدار ميشه اما انگار زهرا خانم  قصد نداشت بيدار بشه .خواهرام آروم آروم صداش كردن  تا اينكه  زهرا بيدار شد .بيدار شدن همان وگريه وجيغ وداد همان .مگه ميشد گريه اش رو بند آورد بالاخره بابايي آرومش كرد .

فرداصبح كه زهرا بيدار شد فهميدم اي واي خانم شديدا سرما خورده (من خيلي ناراحت شدم هم به خاطر زهرا كه تازه از اون سرماخوردگي قبلي خوب شده بود وهم به خاطر خودمون كه مسافرتمون تحت تاثير  قرار ميگرفت .)

سرما خوردگي زهرا چند روز ادامه داشت وشبها نمي ذاشت بخوابيم .بالاخره برديش دكتر .دكتر گفت گوشش عفونت كرده و داره خروسك مي گيره .3 تا آمپول داد كه دو تاش پني سيلين بود. اولين بار بود پني سيلين ميزد .خيلي سخت گذشت .واز همونجا زهرا از دكتر و آمپول ترسيد .

 

 

بعد از يك هفته برگشتيم خونه .عزاداري امام حسين (ع)دكه ان شاءالله عزاداريهاي

همه قبول باشه .حوادث غزه كه ....

بعد مشغول نوشتن طرحم شدم ويه هفته پيش تحويلش دادم اميدوارم كه تصويب بشه تا بيش از اين معطل نشم .

مادر بزرگ وپدربزرگم وخاله صديقه وشوهرش رفتن كربلا وجمعه هفته قبل برگشتن .زيارتشون قبول .اما متاسفانه ما نتونستيم بريم ديدنشون .

 

 

 

حالا برسيم به زهرا خانوم :

اون دفعه كه اومده بودم چون ذهنم خيلي مشغول بود چند تا مطلب در مورد زهرا رو فراموش كردم بگم .مطالبي كه كنارشون ستاره گذاشتم براي اون موقعه :

*زهرا خانوم  صلوات(اللهم صل علی محمد وآل محمد ) و دعاي امام زمان(عج)  رو ياد گرفته وخيلي خوب ميخونه :

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم كن لوليك حجه بن الحسن ...

ماشاءالله به دختر گلم كه هر كي دعا رو از زبونش ميشنيد تشويقش ميكرد و...

كاش ميشد صداش رو اينجا بذارم .

                              

                                   ******

 

بعضي سوره ها رو هم ياد گرفته اما هنوز كامل نميخونه ومابايد همراهش بخونيم

(سوره ناس وتوحيد وحمد وآيه الكرسي )

 

                                  

                                  ******

*باشنيدن مداحي ها فورا شروع ميكنه به سينه زدن وبه ما هم ميگه :

حسين بزنين(=سينه بزنين )

 

                                                ******

*وقتي يه كاري مي كنه كه ميدونه ما دوست نداريم .فوري يه شعر يا دعا ميخونه تا با مخالفت ما مواجه نشه! مي بينين عجب سياستمداريه ؟!!!!

اينم يكي مثال در راستاي همين سياست:

يه مدت خيلي به ميوه (نارنگي )علاقه داشت  و دوست داشت همش ميوه بخوره (وهر چيزي زيادش بده ).مي رفت سراغ يخچال ونارنگي مي آورد كه براش پوست بكنم .و ميدونست كه داره كار خلاف ميكنه شروع ميكرد به خوندن اين شعر :ميوه نخور نشسته .رويش مگس نشسته ...

 

بعضي اوقات هم كه دوست داره كاري رو انجام بده ولي ما مخالفت ميكنيم اونقدر پشت سر هم تكرار ميكنه كه مثلا ما يادمون بره .مثلا ميگه ميوه بخوريم .ما ميگيم نه او ميگه :ميوه .ميوه ميوه ميوه ميوه .......

 

 

******

 

يه مطلبي كه فكر ميكنم اكثر بچه ها اين اخلاق رو داشته باشن :مثلا وقتي ازش

مي پرسيم :زهرا ماه رو بيشتر دوست داري يا ستاره؟ ميگه ستاره .واگه برعكس بپرسيم :ستاره رو بيشتر دوست داري يا ماه ؟ميگه ماه (هر كدوم كه دومي باشه )

اين كارش براي ما وكساني كه اين مطلب رو مي دونن به صورت يه اسباب بازي در اومده

 

******

 

 

*زهرا خانم ما از 26 ماهگي اعصابش خورد ميشه .هر چيزي كه ناراحتش ميكرد ،

ميگفت اعصابم ميگيره

البته الان به جاش ميگه :اعصاب خورد كن نباش

                                                   

                                                  ******

 

اين مطلب هم تو اكثر بچه ها هست كه تو يه سني هر حرفي رو بشنون تكرار ميكنن چه همون موقع و چه يه موقع ديگه زهراهم الان شده ضبط صوت خونه ي ما

 

                                                  ******

 

شعر خوندن زهرا :

زهرا اين لالايي كه تو وبلاگم ميخونه رو ياد گرفته وبراي عروسكهاش اينجوري لالايي ميخونه :

لالا لالايي مادر ميخونه .تا من بخوابم بيدار مي مونه ........

 

خيلي به شعر  علاقه داره .

تو اين روزها اين شعر رو ميخونه (وبه عنوان هديه ي تولد براي خاله جونش روز 6 بهمن خوند ).شايد بشه گفت اين شعر سروده ي خودشه آخه ببينيد چقدر با اصلش متفاوته :

كوچولويم كوچولو                             

صورتم مثل هلو

قد وبالام سپيده (كوتاهه )

مامان خوبي دارم

مي شينه روي زمين (توي خونه )

مي بافه دونه دونه

مي پوشم خوشتل(خوشكل ) ميشم

مثل هلو (دسته گل) ميشم

  

ببخشيد اگه دوباره خستتون كردم .

 

  • از همه ي دوستان گلم(مخصوصامامان ملوسك ومامان آواکوچولو  ) كه احوال پرسي كردن خيلي خيلي متشكرم .ببخشيد كه منتظرتون گذاشتم
  • يه تشكر ويژه ازهاله جون  مامان ارشياکوچولو هم به خاطر ياد دادن رنگينك وهم به خاطر شعرهايي كه ميخواد بهم بده.خيلي ببخشيد تو زحمت انداختمت .
  • ققنوس جون هر كاري كردم نتونستم بيام تو وبلاگت .بازم امتحان ميكنم .يه وقت نگي چه بي معرفته .
  • مامان نورا نوشته های زیبای وبلاگت رو میخونم  ولي متاسفانه نميتونم بيام نظر بدم .خيلي حرف داشتم برات .نورا خانومي رو ببوس  

.

پیشاپیش ایام دهه فجر انقلاب اسلامی ایران  رو به همه دوستانم تبریک میگم

پی نوشت :۱.الحمدلله طرح تحقیقم تصویب شد وپایان نامه نویسی به طور رسمی شروع میشود

پی نوشت ۲.پنجشنبه شب یکی از دوستامون اومدن خونمون .زهرا با اون زهرا حسابی بازی کرد.ونیمه شب هم با هم رفتیم جمکران وبعد هم اینجا خوابیدن  .خلاصه خیلی خوش گذشت .فقط یه اشکال کوچولو داشت اونم این بود که زهرا چون خیلی خسته بود خیلی گریه کرد تا خوابش برد .

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387 توسط زهره| لينک ثابت |