دختر آسمونی من
ویه سلام ویژه مخصوص دختر خانوم ۳ ساله ی خودم .زهرا خانم گل گلاب . یکشنبه ۱۹ مهر سال ۱۳۸۸ تولد سه سالگی زهراجونم بود .خدایا شکرت بابت این هدیه آسمونی عزیز . برای اولین بار برای زهرا یه جشن تولد گرفتیم .البته چون ناگهانی تصمیم گرفتیم زیاد برنامه ریزی روش نکرده بودیم .مخصوصا که سه روز زودتر یعنی پنجشنبه تولد گرفتیم. ولی به نظر خودمون خیلی خوب بود وبه همه خوش گذشت . اولش من و زن عمو و فاطمه همش مشغول صحبت کردن بودیم .امیرحسین که از دو تا زهرا خانوم بزرگتر بود وتجربه ی تولد گرفتن داشت اومد وگفت پس کی تولد شروع میشه ؟؟!! زهرا خانوم هم که تا همین الان خاطره خوش اون روز یادشه و همش میخونه :تولک تولک تولکت مبارک بیا شمعا رو فوت کن تا زنده باشی . یه چیز دیگه که ربط به تولد داشت :زهرا اولش فکر می کرد تزیینات تولد همون تولده .وچون یه مقداری از وسایل رو زنعمو آورده بود همش می گفت تولکه من وامیرحسینه . فرداش هم وقتی از خواب بیدار شد دید که زنعمو وسایل رو نبرده میگفت امیرحسین تولکش رو نبرده دیگه تولکش برای منه!! خلاصه این زهرا واون زهرا وامیرحسین کلی با هم شادی و بازی کردن وبه همشون خوش گذشت .الحمدلله *مادر حواس پرت :بعد از ۴روز یادم اومد که زهرا رو باید مرکز بهداشت ببرم برای قد و وزن .شنبه ۲۵ مهر بردمش .الحمدلله همه چیز خوب خوب بود . *همون روزی که جشن تولد داشتیم اولین روز کلاسهای من بود .بنابراین باید زهرا رو به مهد کودک می بردم .خیلی نگران بودم .هم برای مهد هم برای مهمونی .ولی الحمدلله همه چیز به خوبی گذشت .زهرا خیلی از مهدش خوشش اومده بود .چون روز اول بود کلاسها ۲ ساعته تموم شد .وقتی رفتم دنبالش از دور برام دست تکون میداد وپیشم نمیومد .مربیش خیلی صداش کرد تا بالاخره خانم راضی شد بیاد پیش مامانش .این هفته هم کلاس نداشتیم .خداکنه همین طور از مهد خوشش بیاد تا منم با خیال راحت بتونم تنهاش بذارم . *۱۵مهر روز تولد مامان جون مهربونم بود که حسابی شرمندش شدم .چون با اینکه یادم بود ولی نتونستم همون روز بهش تبریک بگم .مامان گلم بازم ببخشید . *۱۶ مهر روز تولد معصومه خانم خواهر گلم بود . وقتی بهش تلفن زدم که بهش تبریک بگم گفتم میخواهیم امروز برای زهرا جشن تولد بگیریم .گفت :نه اجازه نمیدم تولد خودمه !! *۱۶ مهر روز جهانی کودک بود که با تاخیر به همه کودکان ومادراشون تبریک میگم . سلام این بار به خاطر گل روی دوستان عزیزم مخصوصا مامان نورای عزیزخاطرات خودم وزهرا رو می نویسم. ممنونم که با تشویق هات برام انگیزه ایجاد کردی تا بیام شیرین کاری های زهرا روبنویسم .چون میدونم اگه ننویسم بعدا پشیمون میشم .مثل الان که بعضی خاطره ها رو یادم رفته حالا بدون توجیه کردن ودلیل آوردن برای تاخیر هام میرم سراغ خاطرات این خاطرات به ترتیب زمان وقوعشون نیستند .در واقع همین مرتب کردنشون منو تنبل میکرد برای نوشتن (قرار بود توجیه نکنم صحبت کردن زهرا (البته این چند تا حرف رو هنوز یاد نگرفته(وخیلی شیرین ادا میکنه حدود یک ماه پیش حرف "ف" رو یاد گرفت واز اون به بعد دیگه درست میگه .منم خیلی خوشحال شدم واز نگرانی در اومدم خیالم راحت شد که بقیه رو هم ان شاءالله یاد می گیره بعضی کلمات رو هم با اینکه خیلی بهش میگم ولی درست نمیگه ریاضی زهرا برای 2-3 ماه پیش : مدتی چند تا اسباب بازی رو ردیف می چید ومی شمرد :سیادو ،سیادو ،سیادو ،سیادو،سیادو :دستش رو مشت میکنه وانگشتها رو یکی یکی باز میکنه ومیشمره انگشت اول = 1 انگشت دوم =2 انگشت سوم وچهارم = 3 وتقریبا همه چیز رو این طوری می شمره وهنوز یاد نگرفته که هر وسیله ای برای خودش 1 عدد داره (یعنی هنوز یادش ندادم ) :قرآن خواندن زهرا زهرا خانوم گل ما سوره ناس رو کامل و به تنهایی میخونه (تو یکی از روزهای ماه مبارک رمضان ( سوره ی توحید (قل هو الله ) رو خودش از نمازخوندن مبهم من ودیگران یاد گرفته :آموزش الفبای فارسی از موقعی که از سمنان اومدیم (بعد از ماه رمضان ) یه اسباب بازی براش درست کردم برای آموزش الفبای فارسی قبلا ،تقریبا موقعی که یک ساله بود براش یه اسباب بازی درست کرده بودم برای آموزش میوه ها وحیوانات و بعضی چیزهای دم دستی ،خیلی خوب جواب داد .عمه اکرمش هم یه اسباب بازی ابتکاری برای آموزش حیوانات اهلی و وحشی والفبا درست کرده یکی برای امیر علی ،یکی برای زهرا . ورزش زهرا سه چرخه سواری زهرا (از 4-5 ماه پیش ) ،خیلی خوبه وخیلی خوب پا میزنه وهر کی میبینه تعجب احساس میکنم خیلی بیشتر می تونم باهاش بازی کنم به خاطر همین یه لیست از بازی هایی که می تونیم با هم انجام بدیم تهیه کردم وسعی میکنم روزی حداقل یه بازی "فکری –آموزشی"یه بازی راستی زهرا به برنامه کودک تلویزیون هم علاقه مند شده ومخصوصا برنامه های کارتونی و ازخاله بازی(پخت وپز وتعارف کردن ) و تلفن بازی خیلی خوشش اومده .همش یه تلفن دست می گیره وتلفنی صحبت می کنه .امروز بهش گفتم باکی صحبت می کردی؟ (میگه با خواهرم از کارهای پایان نامه هم فقط تایپ مونده که البته الان متاسفانه یه مشکلی تو "ورد "پیش اومده تو یک کلاس ثبت نام کردم که فقط پنج شنبه هاست ومجبورم زهرا رو مهدکودک بذارم نمی دونم کار درستیه یا نه ؟خودش که یک بار برده بودمش ،خیلی خوشش اومده بود .نمی دونم بدون من هم همین طور خوشش میاد یا نه سلام به همه دوستان گل ،مامانا وني ني ها ي خوشكلشون اول بايد يه معذرت خواهي اساسي كنم به خاطر بدقولي طولاني .واقعا ببخشيد .مامان نورا راست گفتي ها حسابي براي وبلاگ نويسي تنبل شدم .راستش اونقدر مطلب دارم كه نميدونم از كجا بنويسم به خاطر همين بي خيال نوشتن ميشم . اما ان شاءالله جبران ميكنم . دوم :تا يادم نرفته از خواهراي گلم به خاطردرست كردن لوگوي وبلاگم تشكر مي كنم فاطمه جون ومعصومه جون ممنونم. ان شاءالله هر كجا هستيد موفق باشيد . تو اين مدت 2تا اتفاق عجيب ونادر ، تو زندگي ما افتاده : ۱.دوستم مهمون ناخونده ي يك هفته اي ما بود. (عجيبيش به اينه كه هيچوقت كلا تو خونواده ي ما پيش نيومده كه از دوستان مهمون خونه مون بشه ،اونم ناخونده ،اونم يه هفته(خانواده هامون وقتي ميان خونمون معمولا ۱-2 روز بيشتر نميمونن ) 2.اتفاق دوم ورزشگاه رفتن منه.من قبلاتوخونه ورزش ميكردم و"هيچ وقت" ورزشگاه نميرفتم .اماحالا تقريبا دو ماهه كه صبح زود زهرا رو ميذارم پيش باباش ميرم ورزشگاه وسعي ميكنم زود برگردم .زهرا تا موقعي كه من برميگردم هنوز خوابه سعي ميكنم طولاني نشه ولي اگه طولاني شد ببخشيد : از بهمن پارسال ميگم: كه خانواده ي من اومدن خونمون ومثل هميشه 2 روز بيشتر نموندن .ولي يه مرحله مهم تو زندگي زهرا در حال شكل گيري بود واون علاقمند شدنش به كتاب بود بعدازاون مرضيه (يكي از همكلاسي هاي قديميم) تلفن زد وگفت كه براي يه كاري3 روز بايد بياد قم و تو قم هيچ كس رو نداره كه دختركوچولوش رو پيش اونها بذاره .قرار شد كه خواهرش هم بياد تا "سوگند" رو نگه داره .مرضيه اول صبح ميرفت تا غروب برميگشت، بعد معلوم شد كه بايد يك هفته اينجا بمونن . (سوگند يه دخمل خوشكل ومهربونه كه فقط يك ماه از زهرا بزرگتره ،البته يه كم نازك نارنجيه كه فكر كنم به خاطر دوري از پدر ومادرش بود ،كه خاله ش هم خيلي از اين بابت اذيت شد ) زهرا شب اول ودومي كه اونها اومده بودن از ترس اينكه دوست جديدش از پيشش بره ،چند بار با گريه از خواب بيدار ميشد واز اتاق بيرون ميرفت ،تا ميديد اونها سر جاشون هستن آروم ميشد وميخوابيد .صبح هم به عشق سوگند بيدار ميشد (راستي همون موقع زهرا سرماخوردگي عفوني گرفته بود ومن رو هم مريض كرده بود ومن با اون مريضي سخت ،مهمون داري هم ميكردم االبته الان اون سختي ها رو فراموش كردم وفقط لحظات شيرينش يادم مونده .) يه سري عكس از زهرا وسوگند گرفتيم كه الان نميتونم بذارمشون ولي هر وقت تونستم ان شاءالله ميذارمشون . خلاصه تازه به اين مهمونها عادت كرده بوديم كه رفتن وما دوباره تنها شديم آخراي اسفند پارسال هم خواهرشوهرعزيزم( كه همسن خودمه وخيلي باهم دوستيم امير علي كوچولو هم وقتي مياد خونه مون نازك نارنجي ومظلوم ميشه .به خاطر دوري از پدر .نميدونم شايدم خصوصيت خونه ما اينه در هر صورت زهرا نمي تونست با خيال راحت با اونها بازي كنه چون تا يه داد كوچولو ميكشيد يا يه اسباب بازي رو از اونها ميگرفت اونها شديدا گريه ميكردن وبعدش افسرده ميشدن تو همون مدت فهميديم كه بچه دوم زنعموم سقط شده وخيلي ناراحت شديم همراه خواهر شوهرم رفتيم سمنان براي ايام عيد . بعد از مدتها خانواده هامون رو ديديم وخيلي خوشحال بوديم .وتو عيد بيخيال پايان نامه شده بودم .فقط يه مقداري به كاراش رسيدم . از ايام عيد هم فقط شكلات خوردن زهرا (همراه اميرعلي ) وحرص خوردن بعد اومديم قم وحسابي به پايان نامه رسيدم .البته حسابي با زهرا بازي ميكردم وكتاب ميخوندم. نمي خواستم حقش ضايع بشه به خاطر همين از اينترنت خودم ميزدم وبيشتر به خودم فشار مياوردم كه نكنه زهرا اذيت بشه .با اين حال يه بار زهرا بهم گفت :اين "پانامنامه" تو رو ميكشم. تو اون مدت هر هفته پارك همراه عمو مهديشون برقرار بود .مهموني وهمه چيز روال عادي خودش رو داشت. فقط وبلاگم حقش ضايع شد(آخي نازي ) یک روز مونده به تحویل پایان نامه رفتیم قمصر کاشان .خیلی قشنگ بود وشلوغ به بچه ها که خیلی خوش گذشت زهرا فرداش میگفت میریم کاشان ؟ به فكر دوستاي گلم هم بودم وگاهي مطالباتون رو ميخوندم اما نظر نميدادم .خلاصه باز هم از اين همه تاخير معذرت ميخوام . از دوستاي خوبم مامان آواجون مهربونا مواظب نی نی هاتون باشید یامقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل والنهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال سلام به همه ی دوستان گلم تنها دلیل اومدنم به اینجا این بود که بگم "سال نوتون مبارک "امیدوارم سال خوب وپر برکتی روپیش رو داشته باشید . راستش از مدتها قبل میخواستم این پیام تبریک رو بنویسم .ولی به دلیل همون مشغله هایی که خودتون میدونید نتونستم .سعی کردم تو فروردین بیام امیدوارم الان دیر نشده باشه (ماهی رو هروقت از آب بگیری ...). ان شاءالله از ۲۵ اردیبهشت خیلی کارهام کمتر میشه ومیتونم بیام به همتون سر بزنم .دلم برای تک تک شماو وبلاگهای قشنگ شما دوستای خوبم تنگ شده یه عالمه خاطره هم دارم که باید بیام بنویسم .از این که هر دفعه اومدین و وبلاگم رو خالی از مطلب جدید دیدین ازتون معذرت می خوام از دوستای گلم(مامان فاطمه جون مامان نورا جون مامان آواجون وسایه جون ) که به یاد ما بودن وسال نو رو تبریک گفته بودن هم تشکر میکنم امیدوارم بتونم نبودم رو جبران کنم .سال نوی شما هم مبارک ببخشید که نمیتونم بهتون سر بزنم .ممنون که درکم میکنین. مواظب خودتون وکوچولوهای عزیزتون باشید به امید دیدارتون منتظرمون باشید سلام به همه ي دوستان خوبم هفته ي قبل كه طرح تحقيقم رو دادم با خوشحالي گفتم تا موقعي كه طرحم بررسي ميشه من حداقل 10 روز وقت دارم وميتونم حسابي برم تو اينترنت ،وبلاگم روآپ كنم وبه دوستام سربزنم اما الان 10 روز گذشته ومن نتونستم به هيچ كدوم از اين كارها برسم (البته خيلي هم تنبلي نكردم ها چون داشتم براي زهرا خانم كلاه وشال گردن ميبافتم .) الان هم بايه عالمه مطلب اومدم .(هردفعه كه مطلبي مينويسم فكر ميكنم دفعه بعد ديگه مطلب ندارم ولي انگار اشتباه ميكنم ...) حالا اول درمورد كل خانواده ميگم بعد ميرم سراغ زهرا خانم : روزهاي اول محرم رو همونطور كه گفته بودم رفتيم شهر خودمون. خيلي خوب بود .با عمو مهدي وزن عمو وامير حسين كوچولو راه افتاديم .زهرا واميرحسين هم بيدار بودن وانگار خواب نداشتن (البته تقريبا هميشه همين جوره ولي يكي دوساعت بيدار ميمونن وبعدش ميخوابن اما اين بار ..) وقتي رسيديم اول رفتيم خونه ي پدر شوهرم (من تونستم اونجا استراحت كنم اما زهرا همش بيدار بود.هميشه همينطوره اونقدر خودش رو خسته ميكنه كه... بعد رفتيم خونه ي باباي من . (مادرم از پنجشنبه رفته بود سفر يك روزه به مشهد وفردا برميگشت ) زهرا كه واقعا خسته شده بود تو راه خوابش برد فرداصبح كه زهرا بيدار شد فهميدم اي واي خانم شديدا سرما خورده (من خيلي ناراحت شدم هم به خاطر زهرا كه تازه از اون سرماخوردگي قبلي خوب شده بود وهم به خاطر خودمون كه مسافرتمون تحت تاثير قرار ميگرفت سرما خوردگي زهرا چند روز ادامه داشت وشبها نمي ذاشت بخوابيم .بالاخره برديش دكتر .دكتر گفت گوشش عفونت كرده و داره خروسك مي گيره .3 تا آمپول داد كه دو تاش پني سيلين بود. اولين بار بود پني سيلين ميزد .خيلي سخت گذشت .واز همونجا زهرا از دكتر و آمپول ترسيد بعد از يك هفته برگشتيم خونه .عزاداري امام حسين (ع)دكه ان شاءالله عزاداريهاي همه قبول باشه .حوادث غزه كه بعد مشغول نوشتن طرحم شدم ويه هفته پيش تحويلش دادم اميدوارم كه تصويب بشه تا بيش از اين معطل نشم مادر بزرگ وپدربزرگم وخاله صديقه وشوهرش رفتن كربلا وجمعه هفته قبل برگشتن .زيارتشون قبول .اما متاسفانه ما نتونستيم بريم ديدنشون حالا برسيم به زهرا خانوم : اون دفعه كه اومده بودم چون ذهنم خيلي مشغول بود چند تا مطلب در مورد زهرا رو فراموش كردم بگم .مطالبي كه كنارشون ستاره گذاشتم براي اون موقعه : *زهرا خانوم صلوات(اللهم صل علی محمد وآل محمد ) و دعاي امام زمان(عج) رو ياد گرفته وخيلي خوب ميخونه بسم الله الرحمن الرحيم اللهم كن لوليك حجه بن الحسن ... ماشاءالله به دختر گلم كه هر كي دعا رو از زبونش ميشنيد تشويقش ميكرد و... كاش ميشد صداش رو اينجا بذارم . ****** بعضي سوره ها رو هم ياد گرفته اما هنوز كامل نميخونه ومابايد همراهش بخونيم (سوره ناس وتوحيد وحمد وآيه الكرسي ) ****** *باشنيدن مداحي ها فورا شروع ميكنه به سينه زدن وبه ما هم ميگه : حسين بزنين(=سينه بزنين ) ****** *وقتي يه كاري مي كنه كه ميدونه ما دوست نداريم .فوري يه شعر يا دعا ميخونه تا با مخالفت ما مواجه نشه! مي بينين عجب سياستمداريه ؟!!!! اينم يكي مثال در راستاي همين سياست يه مدت خيلي به ميوه (نارنگي )علاقه داشت و دوست داشت همش ميوه بخوره (وهر چيزي زيادش بده ).مي رفت سراغ يخچال ونارنگي مي آورد كه براش پوست بكنم .و ميدونست كه داره كار خلاف ميكنه شروع ميكرد به خوندن اين شعر :ميوه نخور نشسته .رويش مگس نشسته ... بعضي اوقات هم كه دوست داره كاري رو انجام بده ولي ما مخالفت ميكنيم اونقدر پشت سر هم تكرار ميكنه كه مثلا ما يادمون بره .مثلا ميگه ميوه بخوريم .ما ميگيم نه او ميگه :ميوه .ميوه ميوه ميوه ميوه ....... ****** يه مطلبي كه فكر ميكنم اكثر بچه ها اين اخلاق رو داشته باشن :مثلا وقتي ازش مي پرسيم :زهرا ماه رو بيشتر دوست داري يا ستاره؟ ميگه ستاره .واگه برعكس بپرسيم :ستاره رو بيشتر دوست داري يا ماه ؟ميگه ماه (هر كدوم كه دومي باشه ) اين كارش براي ما وكساني كه اين مطلب رو مي دونن به صورت يه اسباب بازي در اومده ****** *زهرا خانم ما از 26 ماهگي اعصابش خورد ميشه .هر چيزي كه ناراحتش ميكرد ، ميگفت اعصابم ميگيره البته الان به جاش ميگه :اعصاب خورد كن نباش ****** اين مطلب هم تو اكثر بچه ها هست كه تو يه سني هر حرفي رو بشنون تكرار ميكنن چه همون موقع و چه يه موقع ديگه زهراهم الان شده ضبط صوت خونه ي ما ****** شعر خوندن زهرا : زهرا اين لالايي كه تو وبلاگم ميخونه رو ياد گرفته وبراي عروسكهاش اينجوري لالايي ميخونه : لالا لالايي مادر ميخونه .تا من بخوابم بيدار مي مونه ........ خيلي به شعر علاقه داره . تو اين روزها اين شعر رو ميخونه (وبه عنوان هديه ي تولد براي خاله جونش روز 6 بهمن خوند ).شايد بشه گفت اين شعر سروده ي خودشه آخه ببينيد چقدر با اصلش متفاوته كوچولويم كوچولو صورتم مثل هلو قد وبالام سپيده (كوتاهه ) مامان خوبي دارم مي شينه روي زمين (توي خونه ) مي بافه دونه دونه مي پوشم خوشتل(خوشكل ) ميشم مثل هلو (دسته گل) ميشم ببخشيد اگه دوباره خستتون كردم . پیشاپیش ایام دهه فجر انقلاب اسلامی ایران رو به همه دوستانم تبریک میگم پی نوشت :۱.الحمدلله طرح تحقیقم تصویب شد وپایان نامه نویسی به طور رسمی شروع میشود پی نوشت ۲.پنجشنبه شب یکی از دوستامون اومدن خونمون .زهرا با اون زهرا حسابی بازی کرد.ونیمه شب هم با هم رفتیم جمکران وبعد هم اینجا خوابیدن .خلاصه خیلی خوش گذشت .فقط یه اشکال کوچولو داشت اونم این بود که زهرا چون خیلی خسته بود خیلی گریه کرد تا خوابش برد . 
![]()
زهرا خانم الان دیگه تقریبا گفتن تمام کلمات رو بلده
ج=د ــــــــــــــــ مثلا :مامان جون =مامان دون ، جوجه =دوده
چ=ت ـــــــــــــــ مثلا :چهار =تار ، دوچرخه =دوترخه
ژ=ز ـــــــــــــــــ مثلا :ژاله = زاله
ش=یه چیزی مثل س ــــــــــــ مثلا :شیرینی =سیرینی
ف=پ ــــــــــــــــ مثل فاطمه = پاطمه ،کیف=کیپ
: مثل :نخداختم = انداختم ،سالاد الویه =سافالودیه
زهرا خانوم اعداد رو تا پانزده ،شانزده به تنهایی وتا بیست ونه به همراه ما می شمره
بااین حال بیشترین مقدار هر چیزی برای زهرا "سه "تا هست.
وقتی میخواد بگه یه عالمه ،خیلی زیاد،میگه =سه تا
(همون 32 خودمون ) همین که همه رو 32 میشمرد برام جالب بود وتو ذهنم مونده ودقیقا یادم نیست که چی رو میشمرد
انگشت پنجم = 4 و....
هر وقت از زهرا میپرسیم ساعت چنده ؟ میگه :پنج ونیم
یاد گرفت
وبه خاطر همین
کمی اشتباهی میخونه وتا اصلاح کردنش کمی وقت میگیره
که خیلی خوشش اومده وبراش خیلی جالبه .هر وقت حوصله داشته باشه اسم حروف رو بهش میگم واو هم با دقت گوش میده وبعدا که به خودم تحویل میده کلی منو ذوق زده میکنه .چون دیدم علاقه داره میخوام کلمات رو هم بهش یاد بدم ان شاءالله .البته اونم با بازی .![]()
![]()
دستت درد نکنه عمه جون
میکنه. ماشاءالله به دخمل نازم
بشین پاشو رو هم یاد گرفته وبا تمرکز ودرست انجام میده
حرکتی ورزشی"ویه "نقاشی –کاردستی " باهاش بازی کنم
عروسکی رو خیلی دوست داره
!! (به تقلید از من
و
نمی تونم برم سراغش
؟
![]()
![]()
![]()
پس نه خودش اذيت ميشه نه باباش .![]()
.خواهرم براي زهرا دو تاكتاب گرفته بود يكي رنگ آميزي و ديگري شعر .زهرا خيلي به كتاب شعر علاقه پيدا كرد .منم شروع كردم به كتاب خريدن وخوندن .زهرا خيلي قشنگ شعرها رو حفظ ميكرد ومن بيشتر ترغيب ميشدم كه براش كتاب بخونم.خلاصه خيلي وقتمون رو صرف توسعه فرهنگ كتابخوني كرديم
.(قبل از اون من براش كتاب ميخريدم ولي همش پاره ميكرد وفقط دوست داشت از حفظ براش قصه بگم .اون وقتا وقتي وبلاگ نورا كوچولو رو ميخوندم كه اونقدر به كتابخوني علاقه داره غبطه مي خوردم وکمی نگران میشدم
.)
.
.
)اومد ويه هفته موند ،اونم به خاطر پايان نامه اش اومده بود (آخه ما با هم همكلاس بوديم )![]()
.
،دلم واسه ي زهرا جونم مي سوخت چون كاري از دست منم برنميومد
.![]()
(قضيه ي مفصلي داره )
خودم يادم مونده .![]()
![]()
![]()
.
جاتون خالی .فصل گلابگیری بود .اولین باری بود که اونجا میرفتم .همراه عمومهدیشون ودختر عمم وخونوادش .اونجا هم یه عکس از زهرا ونازنین زهرا گرفتم .اگه بتونم بعدا میذارم .
،مامان نازنين فاطمه جون
، مامان نوراجون
،سايه جون
،مامان مارتيا جون
وهمه ي دوستاي ديگه كه به يادم بودن ولي ممكنه اسمشون رو فراموش كرده باشم ،تشكر ميكنم
.ان شاءالله سعي ميكنم ديگه اينقدر تاخير وتنبلي نداشته باشم .![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
.
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

)
.خواهرام كه ديدن زهرا خوابيده خيلي ناراحت شدن من بهشون قول دادم كه اگه تا يكي دو ساعت بذارين راحت بخوابه بعدش با اخلاق خوب بيدار ميشه اما انگار زهرا خانم قصد نداشت بيدار بشه .خواهرام آروم آروم صداش كردن تا اينكه زهرا بيدار شد .بيدار شدن همان وگريه وجيغ وداد همان
.مگه ميشد گريه اش رو بند آورد بالاخره بابايي آرومش كرد .
.)
.
....
.
.
:
![]()

:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:
.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()







